تمام بعد از ظهرها را
ويلان خيابانهاي هجده سالگي و نامه هاي عاشقانه
سيگار کشيد
و
تاريخ بيهقي خواند
***
خنده
که به حقارت یک دوشنبه تمام می شود
دیگر این روزها
بند رخت و خورشید می شویم
به رد سکوت
خنده که به وسعت یک نیمه شب
یخ می بندد
یخ
می بندد
دیگر این روزها نشئه می شویم
به حقارت دودِ سکوتی
خنده که
هیچ
خنده که
تمام می شود
رئیسجمهور از برخی شهرهای میهن بازدید کرد
و هنگام دیدار از محله ما فرمود:
«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچکس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
دوست من ــ حسن ــ گفت:
«عالی جناب!
گندم و شیر چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
و چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میبخشد؟
عالیجناب!
از این همه
هرگز، هیچ ندیدم!»
رئیس اندوهگنانه گفت:
«خدا مرا بسوزاند!
آیا همة این ها در سرزمین من بوده است؟!
فرزندم!
سپاسگزارم
که مرا صادقانه آگاه کردی،
به زودی نتیجة نیکو خواهی دید.»
سالی گذشت
دوباره رئیس را دیدم،
فرمود:
«شکایتهاتان را صادقانه و آشکارا باز گویید
و از هیچکس نترسید!
که زمانة هراس گذشته است.»
هیچکس شکایتی نکرد،
من برخاستم و فریاد زدم:
«شیر و گندم چه شد؟
تأمین مسکن چه شد؟
شغل فراوان چه شد؟
چه شد آن که داروی بینوایان را به رایگان میدهد؟
و با عرض پوزش، عالیجناب!
دوست من حسن
چه شد؟»
احمد مطر شاعر مبارز عراقی
برای به آغوش کشیدن کوه
دستهایی از
باد باید
و
دلی از
باران
***
زیر برف
با چتر بسته
مانده به سرب آسمان...
باری
"رنگ لیمویی یاد دادنی نیست"
رنگها هم مثل کلمات
نفس آخرشان است
آخر نفسشان
چند به چند باختیم ؟
چند به چند برد از ما
زندگی
***
وقت باران
وقت باران
وقت باران مگر
وقت باران...
اگر
***
این سرمای سرد
این سرمای سخت
این سرمای استخوان سوز
زنبورهای به خواب زمستانی رفته
به برف ِکندوها
زنبورهای مغموم ِ عسل
زنبورهای تلخ ِ شیرین
همه
همه خواهند مرد
این پاییز آخرشان است
پاییز آخری